وبلاگ عشق من

دلم تنگه


یادمه یه دوستی داشتم که اون این نوعه نوشتن حروف رو بهم یاد داد. نوشتن با سایه.

بعدشم وقتی داشت یادم میداد گفت: میدونی سخت ترین حرف کدومه؟ منم گفتم نه. گفت: حرف .s

ولی من انقدر این سایه زدن حروف رو تمرین کردم تا همه رو یاد گرفتم حتی s رو که اون میگفت خیلی سخته.

من اینجوری که عکسشو گذاشتم یاد گرفتم، امیدوارم درست باشه.


نوشته شده در پنجشنبه 24 دی1388| ساعت 5:22 بعد از ظهر| توسط عسلی و داداشی|

نوشته شده در جمعه 11 دی1388| ساعت 4:7 بعد از ظهر| توسط عسلی و داداشی|

روزي مرد کوري روي پله‌هاي ساختماني نشسته و کلاه و تابلويي را در کنار پايش قرار داده بود روي تابلو نوشته شده بود: من کور هستم لطفا کمک کنيد.

روزنامه نگارخلاقي از کنار او مي گذشت، نگاهي به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اينکه از مرد کور اجازه بگيرد تابلوي او را برداشت آن را برگرداند و اعلان ديگري روي آن نوشت و تابلو را کنار پاي او گذاشت و آنجا را ترک کرد.

عصر آنروز، روز نامه نگار به آن محل برگشت، و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صداي قدم هاي او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسي است که آن تابلو را نوشته، بگويد که بر روي آن چه نوشته است؟

روزنامه نگار جواب داد: چيز خاص و مهمي نبود، من فقط نوشته شما را به شکل ديگري نوشتم و لبخندي زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هيچوقت ندانست که او چه نوشته است ولي روي تابلوي او خوانده مي شد:

 

امروز بهار است، ولي من نمي توانم آنرا ببينم !!!!!

نوشته شده در دوشنبه 9 آذر1388| ساعت 4:7 بعد از ظهر| توسط عسلی و داداشی|

 

خدایا کمکم کن

 تا عاشقانه ترین نگاهها را در چشمانش بریزم

 خدایا کمکم کن

 تا در بعد عشق او بهترین و شیرین ترین باشم

 به من کمک کن

 تا سرودن عشق را به هنگام طلوع افتاب هر بام

 بر لبانش جاری سازم

 و راز عشق را در گوشش سر دهم

 خداوندا

 او را نگه دار که من

 به عشق او زنده ام...

نوشته شده در دوشنبه 4 آبان1388| ساعت 4:10 بعد از ظهر| توسط عسلی و داداشی|

وقتي مي دانم

 

وقتي راهي نيست ميان اين همه ماندن و عمري رفتن

وقتي مي دانم

آن دستها براي من نمي ماند و اين لبخند نيز

وقتي قرار نيست نه تو بروي نه من ،

مي خواهم تو برايم دستهايت را معنا كني

و مجسمه اي بسازي از عرياني خيالم

و بعد از نو باور كني كه به تو عادت كرده ام !!!

من دورترها باور كرده ام كه به من عادت كرده اي

گوش كن !

انگار كسي آن دورها ، آمدن زمستان را فرياد مي زند

انگار كسي از باران مي گويد

و انگار باز عشقي ....!

ولش كن

همين بس كه هم تو هستي

هم من ،

هم باران ،

هم زمستان .

بقيه تنها بهانه است .....!

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

 

زندگی

 در افسانه‏ها آمده، روزی كه خداوند جهان را آفرید، فرشتگان مقرب را به بارگاه خود فراخواند و از آنها خواست تا برای پنهان كردن راز زندگی پیشنهاد بدهند. یكی از فرشتگان به پروردگار گفت: خداوندا، آنرا در زیر زمین مدفون كن. فرشته دیگری گفت: آنرا در زیر دریاها قرار بده. و سومی گفت: راز زندگی را در كوه‏ها قرار بده.

ولی خداوند فرمود: اگر من بخواهم به گفته‏های شما عمل كنم، فقط تعداد كمی از بندگانم قادر خواهند بود آنرا بیابند، در حالی كه من میخواهم راز زندگی در دسترس همه بندگانم باشد. در این هنگام یكی از فرشتگان گفت: فهمیدم كجا، ای خدای مهربان، راز زندگی را در قلب بندگانت قرار بده، زیرا هیچكس به این فكر نمی‏افتد كه برای پیدا كردن آن باید به قلب و درون خودش نگاه كند.

و خداوند این فكر را پسندید.

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

 

نوشته شده در یکشنبه 26 مهر1388| ساعت 1:58 قبل از ظهر| توسط عسلی و داداشی|

 

گنجشک و خدا

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت، فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي‌گفت: مي‌آيد، من تنها گوشي هستم كه غصه‌هايش را مي‌شنود و يگانه قلبي‌ام كه دردهايش را در خود نگه مي‌دارد و سر انجام گنجشك روي شاخه‌اي از درخت دنيا نشست.

 فرشتگان چشم به لبهايش دوختند، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:

 "با من بگو از آنچه سنگيني سينه توست". گنجشك گفت: لانه كوچكي داشتم، آرامگاه خستگي‌هايم بود و سرپناه بي كسي‌ام.

 تو همان را هم از من گرفتي. اين توفان بي موقع چه بود؟ چه مي‌خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود؟ و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد. فرشتگان همه سر به زير انداختند.

 خدا گفت: ماري در راه لانه ات بود. خواب بودي. باد را گفتم تا لانه‌ات را واژگون كند. آنگاه تو از كمين مار پر گشودي. گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود. خدا گفت: و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني‌ام بر خاستي.

 اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود. ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت. هاي هاي گريه‌هايش ملكوت خدا را پر كرد.

نوشته شده در شنبه 25 مهر1388| ساعت 4:7 بعد از ظهر| توسط عسلی و داداشی|

عشق ماندگار

 

           روی سنگ سخت و کهن زندگی از دیرباز ردی باقی مانده است

  اثری که جاودانی است و هرگز محو نخواهد شد.دست فرشته ی 

 مهربان عشق  با قلمی زرین بر صفحه ی روزگار در ازل نقشی

 زد که تا ابد پایدار خواهد ماند.نقشی از پیوند دو قلب پاک و ساده

 که روزی در یک نگاه خلاصه شده و به هم گره خوردند و بر

 تابلوی حیات بر روی رنگین کمان دوستی ها و محبت ها برای 

 همیشه ماندگار شدند.

 امیدوارم اگه عاشق میشید عشقتون حقیقی باشه ،عاشق شدن آسونه ولی  مهم

 اینه که بتونید عشق رو تا ابد تو قلبتون نگه دارید و هیچ چیزنتونه اونو کمرنگ

 کنه در این صورته که شما عاشق واقعی و عشقتون عشق حقیقیه...

 و کلام آخر: تنها ماندن بهنر از گدایی عشق است.

نوشته شده در پنجشنبه 23 مهر1388| ساعت 7:59 بعد از ظهر| توسط عسلی و داداشی|

سلام

بعد از ۱سال دوباره برگشتم.  نمی دونم چی باید بنویسم.  فقط دوست دارم این کلبه رو دوباره رو براه کنم. شاید کلبه ام با قبلا فرق داشته باشه چون خودمم آدم دیگه

ای شدم.

فعلا  تا پست بعدی

نوشته شده در دوشنبه 13 مهر1388| ساعت 2:58 قبل از ظهر| توسط عسلی و داداشی|

خدایا ، توی ریاضی زندگی بدجوری زیر رادیكال سخت تنهائی گیر كردم و دارم مثل یك عدد اصم گم میشم توی بازه باز آرزوهام كه تا بینهایت ادامه داره .
   مثل یك نقطهy خسته ، به دنبال x خودم تمام صفحه دو بعدی روزگار رو طی كردم . نمی دونم گزاره رابطه بینمون چیه ؟ ولی خوب می دونم كه هر چه پیش می ره من از xخودم دورتر میشم.
   خدایا بد جوری دلم برای دورانی كه كه یك عدد صحیح بودم تنگ شده . یك عدد صحیح ساده بدون هیچ توان و ضریبی كه دركش رو سخت كنه .
   توی دنیای یك بعدی بچگیم فرمولهای خوشبختیم چقدر ساده جلوه می كردند! توی اون دنیام از مجهولات آینده خبری نبود . من بودم و یك جدول ضرب كه حسابش همیشه دو دو تا،چهار تا بود . قدر مطلق تمام كارهام با نیت كاهام همیشه برابر بود و من می دونستم كه انتهای محور زندگیم به سوی كیه ! همیشه اون بی نهایت پیش روم بود.
   ولی كم كم با كشف ریاضی زندگی فهمیدم كه چه آسون می تونم تبدیل بشم به یك عدد مختلط و بعد اونقدر خودم رو گویا كردم كه حاضر شدم همه چیز رو به زبون بیارم و هیچ وقت نترسیدم كه اون بینهایت رو گم كنم . تازه فهمیدم كه زندگی ابعاد دیگه ای هم داره .
   كاش دفتر ریاضیم گم می شد ، كاش كتابم می سوخت و من همیشه صفر میشدم و در جا میزدم! ولی من قاطی تمام اعداد شدم ، وارد تمام فرمولها شدم و بعد آلوده و گنگ رسیدم به اینجائی كه هستم . حالا مجموعه زندگیم تهی شده .
   حالا حتی خودم هم نمیدونم كه چی هستم ولی اینو خوب می دونم كه اون بینهایت كیه، چیه و كجایت؟ اون بینهایت تو بودی و تو هستی و واسه من همین بسه!
نوشته شده در شنبه 23 آذر1387| ساعت 3:20 قبل از ظهر| توسط عسلی و داداشی|

سلام از من می پرسی « چقدر دوستم داری »؟ ـ چقدر؟؟ آخه مگه اندازه داره؟ نمی شه گفت چقدر!!! مگه میشه گفت یه مادر چقدر بچه اش رو دوست داره؟ یا یه آدم با ایمان چقدر خدا رو دوست داره؟ مگه می شه گفت چند تا قطره بارون می باره؟ یا چند تا شاخه گل وجود داره ؟ نه نمیشه گفت. خیلی چیزا اندازه نداره. مثل خیلی از دوست داشتن ها. نگاه کن... دیدن خودش معیار بزرگیه برای اندازه خیلی چیزا... وقتی به رابطه بچه و مادرش نگاه میکنی، یا به عبادت یه مومن، به قطره های بارون یا به گلهای قشنگ، خیلی چیزا رو می فهمی. مگه نه؟ به من نگاه کن. به عمق نگاهم. وقتی خوب غرق شدی اونوقت جواب سوالت رو پیدا می کنی. راستی اگه تونستی اندازه بگیری به منم بگو... فقط میگم دوست دارم...
نوشته شده در پنجشنبه 20 تیر1387| ساعت 2:56 قبل از ظهر| توسط عسلی و داداشی|

جیرجیرک به خرس گفت که دوستت دارم و بیا با هم دوست بشیم. خرس گفت که الان وقت خواب زمستونیه  بذار وقتی از خواب پا شدم با هم راجع به این موضوع حرف می زنیم و دوست می شیم.

خرس خوابید و وقتی پا شد هر چی گشت جیرجیرک رو پیدا نکرد و با خودش گفت: (چه دوست بی وفایی)

خرس هیچ وقت نفهمید که عمر جیرجیرک سه روزه...!

بیاین قبل از اینکه جیرجیرکهامون بمیرن بهشون بگیم که دوسشون داریم
نوشته شده در جمعه 5 مرداد1386| ساعت 2:5 قبل از ظهر| توسط عسلی و داداشی|

 

 

سلام. امیدوارم حال همه دوستامون خوب باشه . چه اونا که به یادمون هستن چه اونایی که ما رو به کل فراموش کردن .

میدونم دیر اپ کردیم . اما خوب من که درس و امتحاناتم اجازه بهم ندادن و داداشی هم که خودش گفته یه مدتی تشریف نداشتن .

دنیای خیلی بدی شده . نههههههه؟ آدما از همدیگه بی خبرن حتی ازکسایی که یه روزی عزیزترین کسشون بوده یه روزی فقط به فکر اونا بودن. البته منظور من کسه خاصی نیست . کلی میگم حتی خود منم همینطورم . منم جزیی از همین آدما هستم.

چقدر خوبه که ما آدما به یاد هم باشیم اونم موقعی که هنوز همدیگه رو داریم نه زمانی که همدیگه رو از دست میدیم تازه یادمون بیفته که آره ه ه ه اینی که آلان نیستش رو من یه زمانی خیلی دوسش داشتم یه زمانی تمام فکرو خیالم اون بوده. اون موقع دیگه اینکه یادت بیاد و غصه بخوری و گریه کنی و بخوای خودت رو به درو دیوار بزنی هیچ فایده ای نداره . اون دیگه برنمیگرده. دیگه زنده نمیشه .

پس بیاییم همین آلان به فکر همدیگه باشیم . همین آلان همدیگه رو خوشحال کنیم . شاید حتی فردا هم دیر باشه چه برسه به اینکه بخوای این کارو موکول کنی به هفته دیگه یا به ماه آینده .

همه اینها رو گفتم فقط به خاطر یه چیز بود اونم اینکه دلم خیلی گرفته . ببخشید دیگه حالا هم که بعد از ۳ ماه اومدم آپ کنم اینجوری آپ کردم . شرمنده ه ه ه

راستی شاید بازم نتونم یه مدتی بلاگ رو آپ کنم . اگه داداشی بتونه آپ کنه که خیلی خوبه اگرم نشد دیگه باید ببخشید به بزرگی خودتون . شایدم دیگه هیچ وقت من آپ نکردم بلاگ رو .

اگه اینجوری بشه که من بلاگ رو آپ نکنم باید زحمتشو داداشی جونم بکشه . اونم البته اگه بلاگ رو دوست داشته باشه و بخواد که نگهش داره اینکار رو میکنه حتما" اگر هم که بلاگ رو نخواد به نظر من حذف بشه بهتره تا اینکه بمونه و هیچوقت اپ نشه . درسته؟ حالا هر کدوم از دوستان که این پست بلاگ رو کامل خوندن میتونن نظر خودشون رو راجع به این مسئله بگن یعنی اینکه بلاگ بمونه و آپ نشه هیچوقت یا به کل حذف بشه ؟

من و داداشی همیشه به یادتون هستیم . به یاد همه کسانی که یه روزی به این کلبه کوچک و درویشی ما یه سری میزدن یه نظری میذاشتن واسمون یه حرف دلگرم کننده میزدن . خلاصه اینکه دوستون داریم . دوستون دارم .

آجی عسلیتون رو فراموش نکنید .

در اخرم باید از یه نفر خیلی تشکر کنم . کسی که خیلی دوسش دارم به اندازه تموم دنیا به اندازه ... اصلا" یه دونه دوسش دارم . اندازه همون ستاره قشنگه . میخوام بدونی که من همیشه هر کجا که باشم به یادتم تو فکرتم . و تو هم همیشه هر کجا که باشی تو قلبمی . چه به یاد من باشی چه نباشی . چه دوسم داشته باشی چه نداشته باشی . هیچ وقت خوبیهات و مهربونیات و پاکی قلب قشنگتو فراموش نمیکنم. فراموش نمیکنم که همیشه و هر موقع که بهت احتیاج داشتم باهام بودی .

راهنماییم کردی . حتی بعضی وقتا واسه خیلی کارایی که انجام دادم یا میخواستم انجام بدم دعوام کردی . منم هیچ وقت از اینکه دعوام میکردی ناراحت نمیشدم چون میدونستم که به خاطر خودمه که سرزنشم میکنی . دوست نداری کار اشتباهی انجام بدم .

به خاطر اینکه خیلی وقتا از خودت صبر و تحمل زیادی در مقابل کارا و حرفا و رفتارای من نشون دادی و هیچ وقت هم به روم نیووردی، بابت اینم ازت ممنونم . میدونم که خیلی وقتا ناراحتت کردم ، زود قضاوت کردم در موردت . در صورتی که همه کارات درست بودن ، همه حرفات . منم میفهمیدم و ناراحت میشدم از اینکه در موردت اشتباه فکر کردم . اما بازم تو نمیذاشتی ناراحتیم زیاد طول بکشه . میگفتی اشکال نداره من میدونم هیچی تو دلت نیست. واقعا هم نبود و نیست.

اگه یه روزی من نبودم دوست دارم فراموشم نکنی . نمیگم دوسم داشته باش ،نمیگم همیشه به یادم باش، میگم فقط یه وقتایی یادم کن. بیادم باش . همینم واسه من کافیه . همین که بدونم از یادت نرفتم . واسم مهم نیست که از دلت برم . میخوام از یادت نرم . هر موقع که ستارمونو دیدی، هر موقع که بارون اومد ، منو یاد کن.

حالا هم فقط یه چیزمینویسم ، اونم خودت یادم دادی   seni sevdim seveni bitanem

ای وای ببخشید حواسم نیست فکر کردم دارم نامه مینویسم { خب نخندین بهم ، گناه دارم }

وای حالا جواب داداشی رو چی بدم ؟ الان میگه بچه فکر کردی اینجا دفتر خاطراته؟ که هر چی خواستی توش نوشتی؟ اصلا بی خیال داداشی . اشکالی نداره اگرم دعوام کنه ، ارزشش رو داره . در عوض منم حرفامو زدم. نه؟

داداشی ببخشید . خب دعوام نکن دیگه اصلا تو هم هر موقع دلت خواست اینجا رو با دفتر خاطرات اشتباه بگیر . خوبه ؟ ببین من چقدر مظلومم . تو که میدونی.

خوب به اندازه این 3 ماه که نبودم حرفیدم . سرتون رو هم درد اوردم.

واسه همه دوستامون آرزوی سلامتی ، شادی ، موفقیت و سربلندی دارم .

خداحافظ همین حالا...

   

 

 

نوشته شده در سه شنبه 19 تیر1386| ساعت 2:6 قبل از ظهر| توسط عسلی و داداشی|

سلام چطورین میدونم که دیگه ماهی یه بار یکی سر میزنه ولی اشکالی نداره ایشاالله که درست میشه و منم بلاگ رو به روز ترش میکنم آخه یه چند ماهی نبودم و تو این مدت عسلی هم بلاگ رو به روز نکردش ای عسلی تنبل خانم  

فعلا برای شروع اولین بروز رسانی امسال خودمو با یه متن انگلیسی شروع میکنم و  تقدیمش        می کنم به کسی که تو دو ماهه آخر بهار خیلی به فکرم بود کاش بتونم جبران کنم

I love the sun for the light                              I love the moon for the night 

 I love the stars for the shining                                but I love you for ever 

نوشته شده در جمعه 15 تیر1386| ساعت 1:59 قبل از ظهر| توسط عسلی و داداشی|

شايد لحظه اي کوتاه بتوني بخندي...لبخند بزن..هر چند کوتاه..هر چند دلت پر غصه اس..ولي بخند..شايد لحظه اي که لبخند رو لبته فراموش کني..دل دل دل درموندتو...واي که چقدر دلت گرفته..اما اونو ببين ..مي خنده..شايد ندوني واسه چي..اما تو هم به خنده ي اون بخند..هر چند دلت پر غصه اس..فکر کن..شايد همه چي مي تونست خيلي سخت تر از اين بشه..هر چند دلت پر غصه اس..اما همه ي اينا هم مي تونه باعث لبخند تو بشه..لبخند بزن..از روي رضايت..خوشحال باش..هر چند لحظه اي کوتاه..اما اشکاتو پنهون نکن..هيچ وقت..هر وقت دلت گرفت..هر وقت مثل الان دلت پر غصه شد..اشک بريز..گريه کن ..بدون واهمه..مثل من..تو خلوت خودت..اما يادت نره که لبخند بزني..هر چند براي لحظه اي کوتاه..هر چند دلت پر غصه اس                            

                         

 

نوشته شده در شنبه 25 فروردین1386| ساعت 2:20 قبل از ظهر| توسط عسلی و داداشی|

سلام به دوستای گلم

امیدوارم همتون خوب باشید . مرسي از اينكه خيلي بهم سر ميزنيد شما واقعا آدم رو شوكه مي كنيد

بابا يه يادي هم از ما ‌‌ ‌( عسلي و داداشي ) كنيد .

خلاصه ما مثل بقيه نيستيم كه اگه كسي واسمون نظر نزاره بخواهييم در بلاگمون رو تخته كنيم .

ما واسه دل خودمون بلاگ رو آپ مي كنيم و نظرهاي شما باعث دل گرمي ماست وگرنه اگه حتي يه نظر هم اين بلاگ نداشته باشه هيچ مسئله و مشكلي براي ما و بلاگ مطمئن باشيد پيش نمياد .

ولي خوب ما از تمام كساني كه اين مدت واسمون تك و توك نظر گذاشتن و يا حتي ايميلي و افي حال ما را جويا شدند هم تشكر مي كنيم و براي همه دوستاي خوبمون چه به ياد ما باشند و چه نباشند آرزوي موفقيت و سلامتي و شادي رو در تمام زندگيشون داريم .

( شاد باشيد و تندرست )

دوستدار شما دوستان : عسلي و داداشي

نوشته شده در چهارشنبه 23 اسفند1385| ساعت 2:55 قبل از ظهر| توسط عسلی و داداشی|

طلوع من

پس از آن غروب رفتن

اولين طلوع من باش

من رسيدم رو به آخر

تو بيا شروع من باش

شب و از قصه جدا كن

چكه كن رو باور من

خط بكش رو جاي پاي

گريه هاي آخر من

اسمتو ببخش به لبهام

بي تو خالي نفسهام

قد بكش رو باور من

زير سايه بون دستام

خواب سبز رازقي باش

عاشق هميشگي باش

خسته ام از تلخي شب

تو طلوع زندگي باش

پس از آن غروب رفتن

اولين طلوع من باش

من رسيدم رو به آخر

تو بيا شروع من باش

شب و از قصه جدا كن

چكه كن رو باور من

خط بكش رو جاي پاي

گريه هاي آخر من

من پر از حرف سكوتم

خاليم رو به سقوطم

بي تو و آبي عشقت

تشنه ام كوير لوتم

نمي خوام آشفته باشم

آرزوي خفته باشم

تو نذار آخر قصه

حرفمو نگفته باشم

پس از آن غروب رفتن

اولين طلوع من باش

من رسيدم رو به آخر

تو بيا شروع من باش

نوشته شده در یکشنبه 29 بهمن1385| ساعت 11:16 بعد از ظهر| توسط عسلی و داداشی|

نبري از يادت

 

اشك بايد ريخت

زار بايد زد

عشق يعني اين

خودپرستي را بارها

دار بايد زد

شب پر از راز است

رازها را

باز بايد خواند

نبري از يادت

شب مهتابي را

نفس خسته بي خوابي را

نبري از يادت

گرمي دست مرا اي دوست

رنگ چشمان من اي زيبارو

باز هم نيكوست

من تورا در قفس سينه خود مي خواهم

من تو را مي خواهم

نبري از يادت

آن شب تنهايي

آن شب ملتهب رويايي

دست من در طلب ماه به رخسارت خورد

دستي اما دل من را افسرد

من به چشمان تو جان بخشيدم

ني كه در چشمان تو جان را ديدم

نبري از يادت

التماس دل غمگين مرا

نبري از يادت

من تو را مي خواهم

باز بي چون و چرا مي خواهم

 

نوشته شده در یکشنبه 29 بهمن1385| ساعت 1:50 قبل از ظهر| توسط عسلی و داداشی|

ولنتاين يا همان روز عشاق هر ساله در سراسر جهان در 14 فوريه برابر با 26 بهمن جشن گرفته ميشود
سمبلهاي ولنتاين شامل موارد زير ميباشد:

1- شكل يك قلب ساده و يا تير خورده: از آنجـايـي كـه قـلب مركز
احساسات عميق،اصيل و پر شور است. قلب تير خورده آسيب پذيري
عشق را نشان ميدهد. هنگامي كه شما از سوي معشوق خود طرد
ميشود. قلب تير خورده نشانه پيوند و اتحاد زن و مرد نيز ميباشد


2- كيوپيد(CUPID): كـه به شـكل يك كودك برهنه، فربه و
بالدار ترسيم ميگردد. اين كودك شيطان با لبخندي موذيانه
تـيـر و كمان نيز با خود حمل ميكند. چنانچه يكي از تيرهاي
اين كودك به قلب فردي اصابت كند وي فورا عاشق ميشود.
كـيوپيد در واقع پسر ونوس الهه عشق و زيبايي در افسانه
هاي روم باستان مي بـاشد. معني لغوي آن "آرزو " است


3- كبوتر،قمري و مرغ عشق: اين پرندگان
نماد وفاداري، پاكي و معصوميت هستند. او

4- گل رز: گل سرخ شهبانوي گلهاست. نماد جنگ و صلح، عشق و
گذشت


5- تور: جنـس دستـمال خانم هـا را در گـذشـته تشـكـيـل
ميـداده است. در زمــانهاي ديرين رسم برآن بوده كه هرگاه
دسـتـمال خـانمـي به زميــن مي افتاد مردي كه متوجه آن
ميشده بلافاصله آن را از زمين برداشته و به زن ميداد.



6- گره هاي عشق: از يك سري حلقه هاي در هم تنيده و بافته
شـده تشكـيـل يـــافته اند. اين حلقه ها آغاز و پاياني ندارند و نماد
عشق جاوداني و پايدار استم


7- علامت"X":اين علامت به معني بوسه در كارت هاي تبريك و نامه هاي روز ولنتاين

8- روبان قرمز: اين رسم به زمانهاي قديم بازميگردد كه شواليه ها
هنـگـاميكه عـازم جنـگ بودند نوار يا روسري از معشوقه خود دريافت
كرده و آن را به يادگار با خود ميبردند



ساليانه بيش از يك ميليارد كارت تبريك ولنتاين در سراسر جهان رد و بدل ميگردد كه 85 درصد آنها توسط زنان خريداري ميشود

ساليانه 50 ميليون گل رز و ميليونها جعبه شكلات در سالروز ولنتاين هديه داده ميشود كه اغلب آنها را مردان خريداري ميكنند

هداياي روز ولنتاين شامل: گل رز و يا دسته گل كوچك، شكلات، كارت تبريك ولنتاين، عروسك، شمع، يك نامه عاشقانه، يك قطعه شعر عاشقانه و يا هديه كوچك

براي جشن گرفتن اين روز به يك كافي شاپ و يا براي صرف شام به يك رستوران دنج برويد
رنگهاي روز ولنتاين شامل قرمز، سفيد و صورتي است.  
نوشته شده در چهارشنبه 25 بهمن1385| ساعت 4:29 قبل از ظهر| توسط عسلی و داداشی|

سلام سلام چیطورین امیدوارم بهترین استفاده رو از این ایام ببریم ***واسه منم دعا کنید

منم به یاده همتون هستم حتی کسانی که یه بار اومدن وبلاگو دیدن و دوستای گلم داداش سعید و نیوشا خانم و عسلی آجیه خوبم و پرستو و پریا وووو  همه دوستانی که لطف دارن

کربلا یعنی طلوع سرخ خون      کربلا یعنی خط ظلمت را شکستن با جنون

 کربلا یعنی قیامی در قعود        یعنی از گودال تا اوج صعود

کربلا یعنی عبوری پر شتاب      تشنه ماندن در کنار شط آب

اگه خواستینم یه فاتحه واسه تمام عزیزانی که تو حادثه مسجد ارگ پر کشیدن بفرستین

گرچه اونا باید واسه ما دعا کنن که هنوز اندر خم یک کوچه ایم     التماس دعا

نوشته شده در پنجشنبه 5 بهمن1385| ساعت 11:13 قبل از ظهر| توسط عسلی و داداشی|

زندگی رسم خوشایندی است

                  بال و پری دارد به وسعت مرگ 

                                       پرشی دارد به اندازه عشق

    تا توانی همراه اهل درد باش                یا مبر نامی ز مردی یا حقیقت مرد باش                   

                               پای در جمع مردان می نهی مردانه باش

بیشترین نیرو در آرامش وجود دارد                 In die ruhe liegt die kraft

نوشته شده در پنجشنبه 14 دی1385| ساعت 5:55 بعد از ظهر| توسط عسلی و داداشی|

ترکیب شگفت طنز و حکمت

اگر به وقت احتیاج دوستت را کمک کنی ، قطعا تو را به خاطر خواهد داشت ، البته دفعه بعد که محتاج شود .

اطلاعات به آنها که کمتر به دانستن آن نیازمندند ، سریع تر و بهتر منتقل میشود .

اگر افتادی مهم نیست ، به شرطی که موقع بلند شدن از زمین چیزی برداری .

ممکن است که زندگی بر روی کره زمین گران باشد ، ولی لااقل سفر سالانه مجانی به دور خورشید را با خود دارد .

هرگز با احمق جرو بحث نکن ، چون ممکن است مردم تفاوت بین شما را نفهمند .

هیچ چیز مثل عقل سلیم و برخورد رو راست مردم را متعجب نمی کند .

سن پیری همیشه 15 سال بیش از سن من است .

یکی از خوبیهای صحبت کردن با خودت این است که میدانی لااقل یکی به حرف هایت گوش می کند .

خوش بین : کسی است که خیال میکند خرمگس به دنبال راهی برای خروج از اتاق است .

کسانی که مدعی هستند نمی گذارند چیزهای کوچک اذیتشان کند تا به حال در اتاقی با یک پشه نخوابیده اند .

مردم هر چه را که با پچ پچ بگویی باور می کنند .

دانشمند کسی است که شمردن را بر حدس زدن ترجیح می دهد .

برگرفته از مجله موفقیت { شماره 111 }

نوشته شده در پنجشنبه 7 دی1385| ساعت 0:42 قبل از ظهر| توسط عسلی و داداشی|

...Love is

                          the freedom to pursue your desires

                     the growth of one individual alongside of

               and together with the growth of another individual

                                    love is the source of success 

                                                   عشق...

                             آزادی در پی گیری آرزوها و تقسیم تجربه ها با دیگران

                 بالیدن من وتو با هم ودر کنار هم       عشق سر چشمه کامیابی است  

 آخرین ستاره بودی تو شبه دلواپسیهام مووفق و شاد باشین تا آپ بعد

نوشته شده در یکشنبه 3 دی1385| ساعت 11:51 بعد از ظهر| توسط عسلی و داداشی|

 

دلم را جز تو كس دلبر نباشد      به جز شور توام در سر نباشد            

 دل من را تو عمدا ميكني تنگ    كه تا جاي كس ديگر نباشد                     بعد از تو دلم هميشه گريان باشد

                                          چون موج اسير خشم طوفان باشد

                                               

   بی تو نه صدا مونده نه آواز      نه اشک غزل نه ناله ی ساز      

   بالی اگه هست از جنسه کوهه     از رنگ خاک و حسرت پرواز               

 

نوشته شده در پنجشنبه 23 آذر1385| ساعت 1:17 قبل از ظهر| توسط عسلی و داداشی|

سلام از دلي خسته دلي تنها دلي اکنده از غمها

دلي نادان ولي تره از باران گهي مرده گهي زنده

گهي از زندگي خسته

گهي با يار گهي بي يار گهي خندان

گهي ديوانه چون مستان

SENI SEVDIM SEVENI  SEN BENIM BITANEM SEN

 

نوشته شده در چهارشنبه 22 آذر1385| ساعت 0:43 قبل از ظهر| توسط عسلی و داداشی|

سكوتبرای اخرین بار خدا کنه بباره

تو این شب کویری یه قطره از ستاره

همیشه بودی من تورو ندیدم انگار

بگو بگو که هستی برای اخرین بار

وقتی دوری تنهایی نزدیکه

قلبم بی تو میترسه تاریکه

چه لحظه ها که بی تو یکی یکی گذشتند

عمرمو بردن اما یه لحظه بر نگشتن

تو چشم من نگاه کن

منو به گریه نسپار

حالا که با تو هستم برای اولین بار

برای اخرین بار

وقتی دوری تنهایی نزدیکه

قلبم بی تو میترسه تاریکه

نوشته شده در چهارشنبه 15 آذر1385| ساعت 10:52 بعد از ظهر| توسط عسلی و داداشی|

سلام سلام  چطورین امیدوارم همه دوستان خوب باشن و منو تو جمع صمیمی و گرم خودتون پذیرا باشین

         عسلی به من خیلی لطف داره به خاطره همین گفت بیام تو جمعتون همین جا ازش تشکر میکنم

                                                    خوب نوبته معرفی کامل خودم

ابراهیم علم شاهی  البته همه ابی صدام میکنن بچه تهران هستم 21 سالمه و رشته ی تحصیلیم برقه یعنی الکترونیک  الانم پشت کنکوری ام و از علایقم ایران گردیه خصوصا شمال و خواننده های  محبوبم ابی و قمیشی دیگه اینکه عشقم خاکی بودنه هر کی یه تفسیری داره از خاکی بودن که من اینجوری می تفسیرم یعنی عینه یه کفه دست بودن زیاد حرفیدم نه     امیدوارم زندگی به کامتون خوش باشه مووفق باشین           تشکر آجی عسلی مامانیه گونجوشککم

نوشته شده در شنبه 4 آذر1385| ساعت 10:52 قبل از ظهر| توسط عسلی و داداشی|

سلام به دوستای خوبم.

امیدوارم حال همتون خوب باشه . این پست صرفا برای این بود که شما بدونید یه نویسنده به بلاگ اضافه شده و اون هم داداشمه . تا اطلاع ثانوی داداشم زحمت اپ کردن بلاگ رو میکشد .

با داداشم هم مثل من مهربون باشید. اذیتش نکنیند . اگه بفهمم اذیتش کردید پوست همتون رو میکنم{وای که چقدر هم شما ترسیدید}

از همتون هم تشکر میکنم که تو این مدت با نظرات زیباتون منو راهنمایی کردید و تنهام نذاشتید .

تا hi بعدی bye 

     اینم واسه داداشمه خودش میدونه منظورم چیه.

نوشته شده در سه شنبه 23 آبان1385| ساعت 2:33 بعد از ظهر| توسط عسلی و داداشی|

پس بده عشقمو تا برم

من واسه جدایی حاضرم

که من تنها

تو بی دردی

چرا خون به دلم کردی

یه زندگی فدای تو شد فدای لحظه های تو شد

بذار برم فراموشت کنم عزیزم

یه زندگی فدای تو شد فدای لحظه های تو شد

بذار برم فراموشت کنم عزیزم

میخوام برم شاید بتونم

تو خاطرت زنده بمونم

تا ترک اغوشت کنم عزیزم

دل من دیگه تو رو لایق عشق نمیدونه

دل من خسته شده نمیکشه نمیتونه

تو یه خوابی تمومش کن

بذار واشه چشای من

از این راه پر از چاله دیگه بریده پای من

دل من دیگه تو رو لایق عشق نمیدونه

دل من خسته شده نمیکشه نمیتونه

تو یه خوابی تمومش کن

بذار واشه چشای من

از این راه پر از چاله دیگه بریده پای من

نوشته شده در شنبه 20 آبان1385| ساعت 11:12 بعد از ظهر| توسط عسلی و داداشی|

     خوابیدی رو بال موجا کاش می شد بودم کنارت **تو به دریا دل سپردی من تو ساحل چشم به راهت

 

        دنبالت دارم میگردم اما نیست از تو نشونی ***روزگار مارو جدا کرد یه غروب توی جوونی  

 

        دله من هواتو کرده کاش می شد تورو ببینم ***کاش بشه تو خواب دوباره دسته سردتو بگیرم

  

        دله من هواتو کرده کاش می شد تورو ببینم ***کاش بشه تو خواب دوباره دسته سردتو بگیرم    

 

          تو که رفتی به سلامت وعده ی ما به قیامت ***حسرت یه لحظه دیدن واسه من شده عادت

 

به یاد دوستانی که دیگر پیشمان حضور ندارند

نوشته شده در جمعه 5 آبان1385| ساعت 2:9 بعد از ظهر| توسط عسلی و داداشی|

پوچ ! بی هدف ! خسته ! سردرگم .....!!!

 

فقط همین و بس.......!!!

نوشته شده در یکشنبه 30 مهر1385| ساعت 1:59 قبل از ظهر| توسط عسلی و داداشی|















قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت